تبليغاتX
کلوخ
کلوخ

نسبم شاید به زنی فاحشه درشهربخارابرسد

HOMEPAGE E-MAIL kolokh

اعترافات یک مرد هوسباز!

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386-4:27 - سعید

 

حالا که کار ازکارگذشته است بگذار اعتراف کنم که: لبهای بادکرده وسهل الوصول تو همراه با بی جنبگی وهوسبازی من  باعث بافتن همه ی آن قصه های عاشقانه ی دروغین بود...صادقانه بگویم :گوشه ی قلب من به سیم خاردار خالکوبی شده ی پشت کمرت گیرکرده بود.



 

لینک ثابت |

تکنولوژی درخدمت عشق!

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386-0:11 - سعید

فرسنگها دوری از تو باعث نشده است که همه ی آن مکانها وزمانهای خاص با تو بودن را ازیادببرم ...هنوز هم در بیقراری های جمعه شبهایم ساعتها ، کوچه پس کوچه های پرخاطره ی شهر کوچکتان راپرسه می زنم ودرانتهای شبگردیهایم ، با ولع تمام  پشت بام کاهگلی خانه ی شماره ی هفت را بغل میکنم...تا آخرهفته تنم بوی تو را می دهد...خداپدر گوگل اِِرت رابیامرزد!

 



لینک ثابت |

از زیر پل عابر تا زیر پل صراط

شنبه بیستم بهمن 1386-0:6 - سعید

عزیزم می دانم غیبت من تو را نگران کرده است این یادداشت را از عالم برزخ برایت مینویسم... 

آن روز فکر تو و جدایی از تو همه ی حواسم را برده بود..عجب تصادف وحشتناکی بود. ساعت 5 همان روزوقتی که از تو جدا شدم در مسیر بزرگراه زمان زیر یک پل عابر پیاده با سرعت زیاد به زن وشوهر جوانی که دستشان در دست هم بود کوبیدم هر دو وسط بزرگراه کف خیابان له شدند...مطمئن بودم که مرده اند...فرمان ماشین از دستم خارج شد ومحکم به نرده های کنار بزرگراه کوبیدم..ماشین چند باری دور خود چرخید ودر انتها واژگون کنار بزرگراه آرام گرفت... نفهمیدم من چگونه ازماشین به بیرون پرت شده بودم...سمت چپ بدنم له شده بود ویکی از چشمانم از حدقه در آمده بود وکمی آن طرفتر کف آسفالت افتاده بودبا دیدن این صحنه های وحشتناک وغیر قابل باور شوکه شده بودم...رویم را بر گرداندم زن وشوهر جوان روبرویم ایستاده بودند...بدن له شده ام به آرامی می لرزیدخواستم بلند شوم تا به خاطر این حادثه از آنهاعذر خواهی کنم وچیزی بگویم ، اما هر چه بلند میشدم دوباره بر زمین می افتادم چندین بارسعی کردم ولی فایده ای نداشت مرد جوان لبخندی زد ودستش را به طرفم دراز کرد با لحنی ارام وعجیب به من گفت :«خودت را اذیت نکن دیگر کار از کار گذشته است،دستت را به من بده تا با هم برویم»

عزیزم هنوز جای ثابتی ندارم شبها زیر پل صراط کارتن خوابی میکنم. .. مثل اینک این بلاتکلیفی در هر دو عالم گریبانگیر من است ولی به محض اینکه تکلیفم روشن شد برایت دعوتنامه میفرستم...منتظرت هستم  منتظرم باش

 



لینک ثابت

ایستاده ام چوشمع!

شنبه ششم بهمن 1386-2:31 - سعید

 

 سخنران کلّاش وارد سالن پر از جمعیت شد...

بواسیرِ کهنه اش که مجددا عود کرده بود ،مانعی بود برای نشستن او بر روی صندلیِ پشتِ تریبون...کنار صندلی  ایستاد و چندین ساعت ازفرهنگ مقاومت وایستادگی سخن گفت. در پایان همه ی حضار با تکبیرهای بلند«  ایستادگی » او را ستودند!!!

 



لینک ثابت

خدایا شکرت

پنجشنبه چهارم بهمن 1386-2:58 - سعید

                   

خدایا شکرِِت،خدایا شکرت،خدایا شکرت؛خدایا شکرت...حاجی گفته از امروز باید خدا را به خاطر داشته هام روزی هزاربار شکر کنم(!) خدایا انصافتو شکر، خدایا انصافتو شکر، خدایا انصافتو شکر....



لینک ثابت


تمام حقوق این قالب متعلق به kolokh میباشد.