تبليغاتX
کلوخ
کلوخ

نسبم شاید به زنی فاحشه درشهر بخارا برسد

HOMEPAGE E-MAIL kolokh

شوخی خداوند

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388-15:38 - کلوخ

 

فکر میکندحرفی برای نوشتن ندارد.قلم را روی کاغذ می گذارد وبا کلمات ولغات بازی میکند

تولد انسان

شوخی خداوند

خداوند طناز

قلم راکه ازروی کاغذ برمیدارد زیبا ترین وطولانی ترین وپیچیده ترین مثنوی زندگیش راسروده است

خداوند...خلق انسان...تولدمن ...بزرگترین ومضحک ترین شوخی ثبت شده.

امروز تولد من است از خنده روده برشدم 



لینک ثابت

نامه ی آخر

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388-17:23 - کلوخ

 

  سلام عزیزم!  می دانم دراین مدتی که باهم بودیم خیلی ترا اذیت کردم وبه تو آسیب رساندم.الان که این نامه را مینویسم اصلا حس وحال خوبی ندارم. توی این چندوقت که باتو بودم چقدر به وجودمهربانت زخم زبان زدم وبه جسم لطیف تو آزار رساندم. حالا صادقانه می گویم اگرحرفی به تو زده ام که ترا ناراحت کرده وغرور نازنینت راشکست ویا اگرکاری کرده ام که واقعا قلب نازک وظریف ترا آزرد واز من رنجیدی خوب کاری کردم حقت بود



لینک ثابت

فعالیت مخرب

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388-23:29 - کلوخ

 

  - شما متهم هستید به فعالیتهای مخرب زیر زمینی!

   حاج آقا! من فقط داشتم به اتفاق یه کارگرافغانی تو ی زیرزمین خونه مون یه دیوار قدیمی رو تخریب میکردم که یهو ریختن ما رو گرفتن فرستادن خدمت شما!

- خوبه!جرمت سنگین تر شد پس عناصربیگانه هم توی این فعالیت تخریبی زیر زمینی همکاری داشتند !

 



لینک ثابت |

با تربیت

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388-15:23 - کلوخ

 

 ما آبرو داریم عمو جون! گوش کن ببین چی میگم: اصلا در شان تو وخونواده ی ما نیست که با این دوست بی اصل ونسب وبی تربیتت رفت واومد داشته باشی... تو هم مثل اون بی چاک ودهن شدی خیلی ادبیات حرف زدنت عوض شده ... از وقتی که با این بچه کونی عوضی  رفیق شدی ریده شده به شخصیتت دقیقن اززمانی که با این ریقوی مادرجنده  که مادرش هرشب زیر یکی میخوابه رفیق شدی اینقدر زر میزنی وگه مفت  میخوری..ما کدوممون اینقدر بی ادب وبددهن بودیم .والله عمو جون یه زره هم به اعتبار خونوادگی مون فکر کن ما آبرو داریم به خدا !!!

 

 



لینک ثابت |

حسنک کجایی!

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388-20:26 - کلوخ

 

بااینکه پدرانم همه شهر نشین بوده اند!  اما در روح وتنم حَسنکی روستایی حلول کرده است که در سایه سار ِ دیوارِ باغ ِحاجی رجب ، روغن یونجه بر تن میمالد وبا صدای دلنشین گوسپندان حس غریبی میگیرد ،رویایی! پدرانم اما همه شهر نشین بوده اند!

 



لینک ثابت

ولم کنید!

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388-0:19 - کلوخ

 

نابینای مادرزاد که به گناهی ناکرده متهم شده بود درمراسم قسامه فریاد میزد به تماشاسوگند...قاضی وهیات منصفه به صورت علنی گه گیجه گرفته بودند!

 

اول اردیبهشت به یادسهراب

 



لینک ثابت


تمام حقوق این قالب متعلق به kolokh میباشد.